اگر امروز به شما بگویند تنها چند ماه دیگر فرصت زندگی دارید، چه چیزی در زندگیتان تغییر می کند؟
شاید شغلتان دیگر آنقدر مهم نباشد. شاید اختلافهای کوچک خانوادگی بی معنا شوند. شاید آرزو کنید زمان بیشتری را با کسانی که دوستشان دارید بگذرانید.این همان پرسشی است که رمان کوتاه مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی با قدرتی شگفت انگیز پیش روی خواننده قرار می دهد؛ داستان مردی که تمام عمرش را صرف موفقیت، اعتبار اجتماعی و زندگی «درست» کرد، اما درست در آستانه مرگ فهمید که شاید هرگز واقعاً زندگی نکرده است.
مرگ ایوان ایلیچ درباره چیست؟
ایوان ایلیچ قاضی موفقی است که از نگاه دیگران، زندگی ایدهآلی دارد؛ خانهای مجلل، شغلی معتبر و جایگاهی قابل احترام.
اما یک حادثه ساده، او را به بیماریای لاعلاج مبتلا میکند. با نزدیک شدن مرگ، همه چیز تغییر میکند. دیگر نه مقام اداری آرامشبخش است، نه ثروت، نه تشریفات اجتماعی.
در روزهای پایانی زندگی، ایوان مجبور میشود با تلخترین سؤال ممکن روبهرو شود:
«اگر تمام زندگیام را اشتباه زندگی کرده باشم، چه؟»
چرا این کتاب بعد از بیش از یک قرن هنوز خوانده می شود؟
زیرا تولستوی درباره مرگ نمی نویسد؛ درباره زندگی می نویسد.او نشان می دهد بسیاری از انسانها آنقدر سرگرم ساختن یک زندگی ظاهراً موفق می شوند که فراموش می کنند از آن لذت ببرند.در این داستان، مرگ فقط پایان زندگی نیست؛ آینه هایی است که حقیقت را نشان می دهد.
مهمترین پیام کتاب تولستوی
دو شیوه زندگی را مقابل هم قرار می دهد:زندگی ظاهری- موفقیت برای جلب تحسین دیگران- ثروت و مقام- روابط سطحی- پنهان کردن احساسات در برابرزندگی اصیل- مهربانی- همدلی- عشق- صداقت با خود- پذیرش مرگ به عنوان بخشی از زندگی. شخصیت «گراسیم»، خدمتکار جوان داستان، نماد همین زندگی اصیل است؛ او تنها کسی است که بدون تظاهر، با مهربانی و صداقت در کنار ایوان می ماند و حقیقت مرگ را انکار نمیکند.
چرا خواندن مرگ ایوان ایلیچ ضروری است؟
این کتاب شما را وادار می کند از خودتان بپرسید: آیا زندگی من همان چیزی است که خودم انتخاب کرده ام؟
اگر امروز آخرین روز زندگی ام باشد، از چه چیزی بیشترین حسرت را خواهم داشت؟
آیا برای رضایت دیگران زندگی می کنم یا برای آرامش خودم؟
کمتر کتابی می تواند چنین صادقانه و بی رحمانه انسان را با خودش روبه رو کند.
زندگی واقعی از کجا آغاز می شود؟
تولستوی پاسخ مستقیمی نمی دهد، اما از خلال داستانش نشان می دهد که زندگی واقعی زمانی آغاز می شود که انسان:
– با خودش صادق باشد.
– از تظاهر فاصله بگیرد.
– عشق و مهربانی را بر رقابت ترجیح دهد.
– قدر لحظههای ساده را بداند.
– بداند که زمان، ارزشمندترین سرمایه اوست.
اگر امروز آخرین روز زندگی ات باشد…این پرسش شاید ترسناک باشد، اما یکی از مهمترین هدیه های کتاب همین است.
اگر فقط یک روز دیگر فرصت زندگی داشته باشید:
– آیا باز هم همان قدر کار می کنید؟
– آیا باز هم دلخوری ها را ادامه می دهید؟
– آیا باز هم رؤیاهایتان را به فردا موکول می کنید؟
– آیا به عزیزانتان خواهید گفت که دوستشان دارید؟
پاسخ این سؤالها نشان می دهد امروز چگونه باید زندگی کنید.
درسهایی که از مرگ ایوان ایلیچ می آموزیم
۱. موفقیت همیشه خوشبختی نیست.ممکن است همه چیز داشته باشید، اما احساس پوچی کنید.
۲. مرگ بهترین معلم زندگی است.وقتی انسان مرگ را بپذیرد، ارزش لحظه های زندگی را بهتر درک می کند.
۳. روابط از دستاوردها مهمترند.در پایان زندگی، آنچه در خاطر می ماند محبت و همدلی است، نه مقام و درآمد.
۴. هیچوقت برای تغییر دیر نیست.ایوان در واپسین لحظات زندگی، با همدلی و طلب بخشش، به آرامشی می رسد که سالها از آن محروم بوده است. همین دگرگونی، پایان داستان را به یکی از ماندگارترین پایان بندی های ادبیات جهان تبدیل کرده است.
جمعبندی
مرگ ایوان ایلیچ داستان مرگ یک انسان نیست؛ داستان بیدار شدن انسانی است که تا آستانه مرگ، زندگی واقعی را ندیده بود.
تولستوی یادآوری میکند که بزرگترین تراژدی، مردن نیست؛ بیآنکه واقعاً زندگی کرده باشیم، از دنیا رفتن است.
شاید ارزشمندترین هدیه این کتاب آن باشد که قبل از آنکه خیلی دیر شود، از ما میپرسد:

دیدگاهتان را بنویسید